تخصصی رضوی - داستان - زندانی شدن اباصلت هروی توسط مأمون و خلاصی یافتن او توسط امام نهم
قبل از دفن امام رضا علیه السلام و دیدن آن معجزات اباصلت می گوید: آن گاه مأمون به من گفت: آن دعایی که می خوانی به من بیاموز. سوگند یاد کردم که همین الان فراموش کردم و راست می گفتم (تقیّه نمی کردم) خلیفه دستور زندانی شدن من را صادرکرد و بعد بدن مبارک امام را دفن نمودند. یک سال در زندان بودم. دلم خیلی تنگ شده بود. یک شب ازشبانگاه تا به صبح متوسّل به خاندان نبوّت شدم و از خدا خواستم به حقّ آن ها نجات دهد، هنوز دعای من تمام نشده بود که حضرت امام جواد علیه السلام وارد شدند و فرمودند: آیا دلت تنگ شده است؟ عرض کـردم: آری بـه خـدا سـوگند دلم خـیلی تـنگ شده است. حضرت امام جواد علیه السلام فرمودند: حرکت کن! دست مبارک خود را به زنجیرهایی که به آن بسته بودم زدند و زنجیرها بـاز شـد. دست مرا گرفتند و از زندان خارج نمودند. بـا ایـن که غـلام ها، زنـدانـبان ها ایسـتاده بودند و من را می دیدند ولی قدرت حرف زدن نداشتند. از زنـدان کـه بـیرون شدم امام جواد علیه السلام فرمودند: در پناه خدا دیگر نه تو مأمون را خواهـی دیـد و نـه اوتـو را خواهد دید. اباصلت " 1 " گفت: بعد از آن تاکنون مأمون را ندیده ام.
برگرفته از کتاب صد داستان از خورشید شرق ، نویسنده : عباس بهروزيان ، ناشر : نويد اسلام